همه از من میپرسند سرزمین آبی با آدمهای مهتابی کجاست؟!
من فرزند سرزمینی هستم به وسعت دلهای آگاه ……. نگاه هایی نافذ…….روشن بینی از خاصیت قوم من است . مهربان و دلسوز…….نجیب و اصیل……. چرا که خاک من مردان و زنانش را اینچنین پرورانده بود . در سرزمینی زندگی می کنم که روزگاری کوروش فرمان میداد…….هوراسب وهیستاسب ارابه رانهای قدرتمند بودند……. آریوبرزن دلیرانه به خاطر باورش میجنگیدو خواهرش یوتاب چون سربازی وفادار برادر را در برابر اسکندر یاری رساند…….آرتمیس با آن عظمت و دریاسالاریش دلباخته خشایار شد……. ودر روزگاری که جایی درایت نبود ما وزیر خزانه دار زن داشتیم بنام آرتادخت.
در سال 1846 وقتی ((سر هنری راویلسون)) موفق به خواندن خط میخی شد و سنگنبشته داریوش خوانده شد حدود جغرافیای این سرزمین مشخص شد پس تنها کشوری است که سند مالکیت دارد.
عشق بود و دلباختگی چنانکه منیژه موهایش را کمند کرد برای نجات بیژن از چاه…….عذرا ناله کرد برای آرامش وامق …….فرهاد کوه را شکافت و جویی ساخت تا شیرین هرروز شیر تازه میل کند .
سپاس از یزدان پاک آویزه زبان مردمانم بود
ابر مردانی چون فردوسی …….عطار…….مولانا را که درشش سالگی به معراج رفت در خود جای داده …….حافظ را پروراند که با روح قلمش در اشعار عارفانه اش رد پای خدا را ببینیم.
روزگاری مستجاب الدعوه ها بسیار بودند چون منصور حلاج…….خرقانی…….بایزید بسطامی…….درویش صادق که رهبانیت در نفس حقشان هویدا بود.
آری نقطه آبی همان سرزمینی است که طبق افسانه ها روزگاری فرمانروایانش زن بود(ایرانبان)…….وقتی بنایی ساخته میشد کارگر روز مزد بود نه اسیر جنگی…….چهار فصل را با سفر در شمال و جنوب وشرق وغرب به یک روز میبینی! و اینها همه عظمتی است که دیگر تو آن را نمی بینی.
ارسال شده در | 3 Comments »
دوستی شاید شبنمی باشد که بر گلبرگی لغزیده است.
دوستی شاید عطر خوبی باشد که باد از سر یاس دزدیده است.
دوستی شاید ترس از دوری توست، تنهایی من.
دوستی شاید راه رفتن بر دیوار بلند ابدیت باشد.
دوستی آن نیست که فریاد زنی، “آه … احساس من از طوفان آشفته تر است ! “.
دوستی مرگ من ها، در ضربان دلهاست.
دوستی شاید طرفه خاکی باشد از بلندِ ملکوت.
دوستی شاید تکه نانی باشد بر سر سفره ی آب.
دوستی شاید آغازی است برای پایان
دوستی به حقیقت، پایانی است برای دل تنها.
دوستی گذر اشک است در رگ دورترین انسان از من.
دوستی پایان اندوه نیست، شروعی است برای لرزیدن دل.
دوستی راه نسیمی است که در کوچه ی استغنا، در پی ثانیه ها پیدا شد.
دوستی نابودی “میم” از پس “بودنم” است.
دوستی پیوستن “ما” به شروع سخن است.
ارسال شده در | 9 Comments »
(( آندرئا مک کین ))
ارسال شده در | 3 Comments »
ارسال شده در | 6 Comments »
در صده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بودهاست بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشتهاست از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی كه همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. با توجه به آنچه كه در افسانه آمده كشيش ولنتاين برای او نامهايی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاين تو» (From Your Valentine) امضاء کرده است، اصطلاحي كه تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی كارتهای ولنتاين مشاهده میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام میشود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان والنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شده است.
ارسال شده در | 8 Comments »
ارسال شده در | 7 Comments »
برف می بارد
برف می بارد بروی خانه های شهر …
کوچه ی من، چشم انتظار ردپایی سرد.
پشت پنجره ی ابری، هم قدم با برف فرو می ریختم.
و ناگاه صدای کوبیدن در …
درگشودم، مهربانی ها نمودم.
بی خبر از داستان تلخت، ای شیرین سرد.
نگاهت سرد و سیه چون سنگ.
دلم اندر بند بندگی حیران، دلت در ویرانه ی دل مردگی بیجان.
ترس بود و تنهایی در تو، گرچه من پربار از عشق کور.
چشمهایت بی خبر هر گوشه ای را جستجو میکرد.
نگاهت کردم، آرام و با لبخند.
آسمان سیاه دیدگانت، الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
نگاهت می گریخت از نگاهم، چون شهاب از سینه ی شب.
پس آنگه بی درنگ، نگاهت فریاد کرد: ” بدرود “
و من بی توشه ی فرداغمگین کنار در …
مرگم اکنون مردانه بسته است بر من، راه کوچه ی سرد.
مرگ من. مغموم. دل تنگ.
بی فراز و بی نشیب در کوچه ی دل سنگ.
و دیگر … سوسوی نگاهی پیامی نخواهد آورد.
برف می بارد بروی خانه های شهر …
و من مغموم و دل تنگ … چشم انتظار ردپای مرگ.
سربلند و سبز باش ای آزاده ی بی ننگ، معشوقه ی دل سنگ.
ارسال شده در | 8 Comments »
ارسال شده در 1 | No Comments »
ارسال شده در 1 | 4 Comments »