وقتی در آغوشم گرفتمت، لرزشت رو احساس می کردم
حس می کردم که قلبت چقدر تند میزد …
ما در این اتاق شلوغ، تنها بودیم.
امشب داره اینجا اتفاقی میافته
اتفاقی که هیچ وقت نباید می افتاد:
شور عشق، مثل شعله ی آتش، از وجود من و تو زبانه می کشید
و این اتفاقی بود که نباید می افتاد.
و من آتش رو روی آب میدیدم.
تو چشمات انعکاس نور آتش رو میدیدم
و تازیانه ی این آتش٬ من رو آب میکرد …
آتشی که از وجود هردومون سر می کشید.
و من می دونستم که نمیتونم جلوی درخشش اون رو تو چشمات، بگیرم.
…
اینجا یه دریاچه ی پیر هست
خیلی بالاتر از نگرانی های دنیا.
من می تونم اینجاُ تورو برای زمان زیادی دوست داشته باشم
شاید برای همیشه.
ما اینجا می تونیم عمیق ترین و ژرف ترین رازها و احساس های خودمون رو بفهمیم.
و اجازه بدیم روحمون آزادانه پرواز کنه.
تا زمان سپیده دم٬ تا زمانی که خورشید بر فراز این دریاچه ی پیر٬ به پرواز در بیاد.
مثل آتش روی آب٬ بسوزه.
و من دوباره میتونم درخشش رو تو چشمات ببینم.
ولی این بار هم نمیتونم جلوی این درخشش رو بگیرم.
چون من سوختم٬ و حالا نوبت سوختن روح منه …
نوشته هات خیلی عالیه.به امید دیدن کارای عالیه دیگه.موفق و موید باشی.
آخه لر رو چه به خوندن شعر ها ؟؟