با او .. بی آنکه به حضور او نیازمند باشم، زندگی ای در اوج آسمان ها داشتم و چه زندگی زیبا و سرشاری است که آدمی در کنار معشوقی دلخواه زندگی کند، بی آنکه رنج تحمل کسی را داشته باشد. وصالی در تنهایی مطلق خویش، با عزیزی که هست و … نیست.
سه سال اینچنین، بی او، با او گذراندم و چه شکرها و شادی ها که: چه خوب! چه خوب که حرف هایی اینچنین را، در آن ایام باغ، به ابتذال گفتن نیالودیم و سکوت ها، در آن یک سال، میگفت که ما هر دو عظمت و تعالی و حساسیت و لطافت این حرف ها را که در الفاظ می پژمرد و قداست اهورائیش در گفتن می آلاید. خوب احساس میکردیم و این احساس مشترک، ما را تا کجا به هم نزدیک و خویشاوند می ساخت و احساس این احساس، ما را هر روز نزدیکتر و خویشاوند تر …
کویر٬ شریعتی.