دوران عجیبی بود. انگار تو واحه ای گم شده بودم. یه حس سردرگمی عجیب و دردناک، حس اسارت با بغضی که محصول این سردرگمی بود در آمیخته شده بود و روزگارم رو تیره کرده بود.
واقعا نفهمیدم چی شد و چه اتفاقی برام افتاد، فقط وقتی چشمام رو باز کردم دیدم هیچ خبری از اطرافیانم نیست، تک تنهام. نه دوستی نه عزیزی و نه حتی شی ای. نه زمینی زیر پام بود که ترس از سقوط رو ازم بگیره، نه آسمونی بالای سرم بود که شوق پرواز و صعود رو برام زنده نگه داره.
جرأت نداشتم که قدم از قدم بردارم و از طرفی هم می ترسیدم اگر سر جام بایستم آینده رو از دست بدم. هر چی نگاه کردم سطحی رو پیدا نکردم که قدم روش بذارم، فکر میکردم تنها جایی که می شه روش ایستاد همین جایی هست که الان روش ایستادم، همین ترس هم اعتماد به نفسم رو ازم گرفته بود.
ولی تا کی می شد منتظر بمونم؟ بالاخره باید حرکت می کردم، راهی رو می رفتم و خودم رو نجات می دادم. با ترس بزرگی به راه افتادم، دیدم که می تونم تو خلأ راه برم، برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم، دیدم جایی که من روش ایستاده بودم هیچ چیزی نبود، هیچ چیزی نبود.
وای ی ی … یعنی تا بحال به عدم تکیه کرده بودم؟!
به جلو نگاه کردم. بازم چیزی نمی دیدم یعنی قرار بود باز هم با عدم همسفر بشم؟ تا کجا؟ به چی می رسم؟
همین سوالها از ذهنم می گذشت که دیدم شبحی از مقابلم گذشت. صداش زدم: آهای غریبه، ایستاد به من نگاه کرد.
گفت: با منی ؟
گفتم: آره کمکم کن، نجاتم بده.
گفت: به من گفتی غریبه؟
گفتم: آره.
گفت: ولی من غریبه نیستم، اتفاقا خیلی هم بهت قریبم.
جا خوردم. ازش پرسیدم: تو کی هستی؟
گفت: نمی شناسی ؟
گفتم: نه. گفت: تا حالا شده تو آینه نگاه کنی؟
گفتم: آره.
گفت: چی دیدی؟
گفتم: خودم رو. گفت پس چطور منو نمی شناسی ؟! من خود تو هستم.
خندیدم. گفتم: اگه تو خود من هستی پس اینجا چه کار میکنی؟ از چهرت معلومه که مدتهاست تو این وادی گرفتاری.
گفت:آره، همون موقع که فکر کردی خیلی مهم شدی، همون موقع که فکر کردی همه دوروبرتو گرفتن، منو تو این وادی اسیر کردی. حالا ازم می خوای نجاتت بدم؟
پوسخندی زد و گفت: از تشنه لب می خوای سیرابت کنه ؟
حرفی بهم زده بود که واقعا دهنم رو بست، نمی دونستم باید چی جوابش رو بدم، دیدم حق داره. گفتم:درسته، حق با تو. حالا چطور می شه رها شد از این صحرای پوچی ها. اصلا مفّری وجود داره؟
بهم گفت: همیشه از هر راهی که وارد می شی می تونی خارج هم بشی. با این تفاوت که باید عکس کارهایی که وقت ورود انجام داد، انجام بدی.
گفتم یعنی چی؟ یعنی همه رو رها کنم؟ از همه بگذرم ؟
خندید و گفت: آخه تو چرا کور شدی ؟ اطرافت رو نگاه کن. مگه کسی رو می بینی ؟ یادم افتاد که واقعا تنها شدم. ولی نمی خواستم قبول کنم.
گفتم: درسته که اینجا تنهام ولی اون بیرون خیلی ها انتظارم رو می کشن.
خندید و گفت: اگر کسی منتظرت بود، کمکت می کرد که خودت رو بیرون بکشی. مکثی کرد. اطرافشو نگاه کرد و گفت: بهتره تو همین وادی اسیر بمونی و آرزوی آزادی کنی.
این رو گفت و رفت و من رو تنها گذاشت. اون آخرین کسی بود که داشتم. دیگه خودم رو هم از دست داده بودم …
عالی و دلنشین.موفق باشی