برف می بارد
برف می بارد بروی خانه های شهر …
کوچه ی من، چشم انتظار ردپایی سرد.
پشت پنجره ی ابری، هم قدم با برف فرو می ریختم.
و ناگاه صدای کوبیدن در …
درگشودم، مهربانی ها نمودم.
بی خبر از داستان تلخت، ای شیرین سرد.
نگاهت سرد و سیه چون سنگ.
دلم اندر بند بندگی حیران، دلت در ویرانه ی دل مردگی بیجان.
ترس بود و تنهایی در تو، گرچه من پربار از عشق کور.
چشمهایت بی خبر هر گوشه ای را جستجو میکرد.
نگاهت کردم، آرام و با لبخند.
آسمان سیاه دیدگانت، الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
نگاهت می گریخت از نگاهم، چون شهاب از سینه ی شب.
پس آنگه بی درنگ، نگاهت فریاد کرد: ” بدرود “
و من بی توشه ی فرداغمگین کنار در …
مرگم اکنون مردانه بسته است بر من، راه کوچه ی سرد.
مرگ من. مغموم. دل تنگ.
بی فراز و بی نشیب در کوچه ی دل سنگ.
و دیگر … سوسوی نگاهی پیامی نخواهد آورد.
برف می بارد بروی خانه های شهر …
و من مغموم و دل تنگ … چشم انتظار ردپای مرگ.
سربلند و سبز باش ای آزاده ی بی ننگ، معشوقه ی دل سنگ.
تبریک میگم.زیباست.موفق باشی
سلام
سربلند و سبز باشی.
مي توان در انتهاي شب پنهان شد
تغيير چهره داد
سبز ، زرد، سفيد
بهاري ، پاييزي ، زمستاني
حتي بي حركت ايستاد و همرنگ برف شد با اجبار!
ولي از عشق گريزي نيست!!!
پل شكسته
رود انتهاي كوچه يخ زده
از كوچه ي تو تا كوچه ي من راهي نيست
هر دو دلتنگ ردپايي سرد
ولي با قايقي شكسته
كفش هاي پاره
در زمستان و كولاك بي رحمي و نا مهرباني تو
باز اين هم زياد!!!
خيلي زيبا بود!
خوش اومدی.
چه هدر زیبایی داری.
امیدوارم وبلاگت برای همه وردپرسی ها افتخار آفرینی کنه.
موفق تر باشی
دلنشين است.
SALAM ILADE KHEYLI BAHALI TERKONDI BABA EYVAAAALLL
هوا بس ناجوانمردانه…