ارسال شده در 1 | 4 Comments »
زندگی دغدغه يافتن روح بزرگی است
که در اين بُز رو پر پيچ و خم حادثه ها
همچو کوه ، سربلند و محکم دست به دعا
رو به سوی آسمان ، در تمنای هبوط آفريننده ی خود
ماند و گويد که هدف رويش بود.
زندگی درس بزرگی است
که در آينه حسرت و غم
در پی شادی و عشق
به وجود ازلی پی ببرد.
زندگی گفتن يک احساس است
حس گره خوردن دو دست
دستان دو عاشق
که شروع عدم يکدگرند.
زندگی گفتن يک راز است
رازی که از روز تجلی بشر
در وجودش به زلالی پيداست.
زندگی يافتن يک نفر است
يک نفر يک احساس، همسفر يک همراز.
ارسال شده در 1 | 3 Comments »
گفته بودی روزی می آید که بالاخره نگاهت را از نگاهم جدا می کنی. روزی می رسد که چشمانت را، تنها ماوای من را٬ از من می گیری.
اشکهای من بر چشمان تو آشکار بود و اشکهای تو در پشت سیاهی چشمانت نهان.
وقتی به من نگاه میکردی سیاهی چشمانت را همانند بانوی سیاه پوش رقصان می دیدم.
چشمانم را برای نگاه کردن به تو دوست دارم، تو را برای چشمانت. چشمان تو را برای فریاد سکوت که سر می داد، سکوتی که ندای دوست داشتن را فریاد میزد.
در ژرفای چشمان تو، سکوتت فریاد می کشد، و زبان تو فریاد سکوت !
مجالی به من بده تا حلاوت با تو بودن را بچشم.
…
……
چرا ما هرگز نمی تونیم کسی رو که دوست داریم، داشته باشیم ؟!
مگر نه اینکه دوست داشتن کسی، تعلق به اون رو سبب میشه ؟؟؟
به قول دکتر شریعتی :
دوست داشتن از عشق برتر است
عشق تملک معشوق است
و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
ارسال شده در 1 | 2 Comments »
امروزم نرفتم بیرون آخه ترسیدم دوباره ببینمت و یادم بیفته چقدر ازم دوری و عذاب بکشم، بعد یادم بیفته چقدر بهم نزدیکی بازم عذاب بکشم؛ آخه تو انقدر بهم نزدیکی که حتی نمیتونم بغلت کنم چه برسه بخوام به دستت بیارم! اصلا مگه میشه تو رو به دست اورد؟ تو یه بار نازل شدی، والسلام… با خودم گفتم میمونم خونه، میشینم پای تلفن که زنگ بزنی و صداتو بشنوم؛ آره… زنگ بزن و بگو… نه! هیچی نگو! فقط نفس بکش که یادم بیاری هستی ولی تورو خدا نذار دوباره ببینمت، نذار دیوونه بشم و همه رو به اسم تو صدا کنم! آخه لعنتی! تو چرا حد و مرز نداری؟ چرا اندازه دوست داشتن من نیستی؟ چرا وقتی میای همه رو شکل خودت میکنی؟ وقتی هم که میری همه آینه ها تو رو نشون میدن! انقدر واقعی هستی که انگار دارم باهات زندگی میکنم! انقدر زیاد میشی که انگار همه یه دونه از تو دارن! همه جا میبینمت از حسودی میمیرم، قید بیرون رفتن رو میزنم.. تقصیر تو نیست که شکل همه دلبرایی! تقصیر تو نیست که محبوبه های شب شکل تو شدن! تقصیر منه که هیچی نمیفهمم جز زیبایی تو.
یادته یه بار داشتیم فال حافظ میگرفتیم، یه دفعه کتابو از دستم کشیدی و گفتی: چی چی جان! خسته شدم یه فال جدید بگیریم مثلا فال کلمه!
بعد نگاهت افتاد به فرهنگ اساطیر توی کتابخونه من، چشات برق زد و گفتی: مثلا همین فرهنگ اساطیر خوبه، نیت میکنیم و بازش میکنیم ببینیم چه کلمه ای میاد..
گفتم: قبول، ولی اول من باز میکنم به نیت تو!
چشامو که باز کردم نگاهم افتاد به کلمه بالای صفحه « سپنت مینو»: برترین جلوه اهورا مزدا؛
گفتی: بخدا میدونستم همین میاد!
…….
میدونم که هر کاری دلت بخواد میکنی و عین خیالتم نیست، چه میشه کرد طبیعتت اینه! ولی یه خواهشی ازت دارم: اگه میای اگه میری،جام منو نشکن! بذار دلم خوش باشه محصورت کردم، پریوار!
…
گفت: کی به دلت زخم زده ؟
گفتم: دست خودم.
گفت: چی میگی لوطی٬ آخه دست٬ با رفیق آدم فرق داره. رفقا معمولا خنجر از پشت به آدم میزنن. دست آدم که دیگه دشمن آدم نمیشه …
گفتم : ای بابا. دل و چشم و دست ما٬ دشمن ماست. اگه نه٬ خنجر دوست که تو تاریکی به پشتت میشینه٬ سنتی دیرینه .
گفت : حالا تو چرا نغمه ی ناجور شدی ؟
گفتم : داش من٬ مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم. اون دوتا چشم سیاه٬ ویرونمون کرد …
گفت: آخه داشم٬ سکه ی قلب٬ لا اقل کام خودش شیرینه …
پریدم تو حرفشو گفتم : اون شیرینی به درد شاعر میخوره٬ که با شمع و گل و پروانه و بلبل بشینه٬ های های گریه کنه٬ شعر بگه.
گفت : آخه چقدر باس تو رو نصیحت بکنم؟ آدم عاقل٬ عاشق نمیشه. اگرم عاشق شد٬ دیگه عاقل نمیشه.
گفتم : باباجون دست خودم نیس که دیگه٬ دلمه٬ چی بش بگم. اون که آدم نیس که عاقل باشه. دیوونشم. خراب و مست و حیرونشم …
گفت : داش من٬ از قول ما به اون دل واموندت حالی کن٬ عشق باس مثه دسته چپق حتما دو تا سر داشته باشه. آخه عشق یه سره٬ باعث دردسره …
گفتم : اون عشق فقط به درد خراط میخوره.
گفت : آخه بابا٬ عقلم خوب چیزیه. اگه فرهادی٬ شیرینت کو؟ اگه مجنونی لیلیت کجاس ؟
گفتم : آخه مشتی٬ مجنون٬ اگه لیلی داشت٬ مجنون نمی شد !
گفت : بابا دست وردار ٬ دیگه دیوونه شدن٬ اینهمه قمپز نداره. توی دنیا دیوونه فراوونه٬ مگه تو نوبرشو اوردی ؟
…
ارسال شده در 1 | 2 Comments »
دوران عجیبی بود. انگار تو واحه ای گم شده بودم. یه حس سردرگمی عجیب و دردناک، حس اسارت با بغضی که محصول این سردرگمی بود در آمیخته شده بود و روزگارم رو تیره کرده بود.
واقعا نفهمیدم چی شد و چه اتفاقی برام افتاد، فقط وقتی چشمام رو باز کردم دیدم هیچ خبری از اطرافیانم نیست، تک تنهام. نه دوستی نه عزیزی و نه حتی شی ای. نه زمینی زیر پام بود که ترس از سقوط رو ازم بگیره، نه آسمونی بالای سرم بود که شوق پرواز و صعود رو برام زنده نگه داره.
جرأت نداشتم که قدم از قدم بردارم و از طرفی هم می ترسیدم اگر سر جام بایستم آینده رو از دست بدم. هر چی نگاه کردم سطحی رو پیدا نکردم که قدم روش بذارم، فکر میکردم تنها جایی که می شه روش ایستاد همین جایی هست که الان روش ایستادم، همین ترس هم اعتماد به نفسم رو ازم گرفته بود.
ولی تا کی می شد منتظر بمونم؟ بالاخره باید حرکت می کردم، راهی رو می رفتم و خودم رو نجات می دادم. با ترس بزرگی به راه افتادم، دیدم که می تونم تو خلأ راه برم، برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم، دیدم جایی که من روش ایستاده بودم هیچ چیزی نبود، هیچ چیزی نبود.
وای ی ی … یعنی تا بحال به عدم تکیه کرده بودم؟!
به جلو نگاه کردم. بازم چیزی نمی دیدم یعنی قرار بود باز هم با عدم همسفر بشم؟ تا کجا؟ به چی می رسم؟
همین سوالها از ذهنم می گذشت که دیدم شبحی از مقابلم گذشت. صداش زدم: آهای غریبه، ایستاد به من نگاه کرد.
گفت: با منی ؟
گفتم: آره کمکم کن، نجاتم بده.
گفت: به من گفتی غریبه؟
گفتم: آره.
گفت: ولی من غریبه نیستم، اتفاقا خیلی هم بهت قریبم.
جا خوردم. ازش پرسیدم: تو کی هستی؟
گفت: نمی شناسی ؟
گفتم: نه. گفت: تا حالا شده تو آینه نگاه کنی؟
گفتم: آره.
گفت: چی دیدی؟
گفتم: خودم رو. گفت پس چطور منو نمی شناسی ؟! من خود تو هستم.
خندیدم. گفتم: اگه تو خود من هستی پس اینجا چه کار میکنی؟ از چهرت معلومه که مدتهاست تو این وادی گرفتاری.
گفت:آره، همون موقع که فکر کردی خیلی مهم شدی، همون موقع که فکر کردی همه دوروبرتو گرفتن، منو تو این وادی اسیر کردی. حالا ازم می خوای نجاتت بدم؟
پوسخندی زد و گفت: از تشنه لب می خوای سیرابت کنه ؟
حرفی بهم زده بود که واقعا دهنم رو بست، نمی دونستم باید چی جوابش رو بدم، دیدم حق داره. گفتم:درسته، حق با تو. حالا چطور می شه رها شد از این صحرای پوچی ها. اصلا مفّری وجود داره؟
بهم گفت: همیشه از هر راهی که وارد می شی می تونی خارج هم بشی. با این تفاوت که باید عکس کارهایی که وقت ورود انجام داد، انجام بدی.
گفتم یعنی چی؟ یعنی همه رو رها کنم؟ از همه بگذرم ؟
خندید و گفت: آخه تو چرا کور شدی ؟ اطرافت رو نگاه کن. مگه کسی رو می بینی ؟ یادم افتاد که واقعا تنها شدم. ولی نمی خواستم قبول کنم.
گفتم: درسته که اینجا تنهام ولی اون بیرون خیلی ها انتظارم رو می کشن.
خندید و گفت: اگر کسی منتظرت بود، کمکت می کرد که خودت رو بیرون بکشی. مکثی کرد. اطرافشو نگاه کرد و گفت: بهتره تو همین وادی اسیر بمونی و آرزوی آزادی کنی.
این رو گفت و رفت و من رو تنها گذاشت. اون آخرین کسی بود که داشتم. دیگه خودم رو هم از دست داده بودم …